تبليغاتX
سوی دیار عاشقان..روبخدا میرویم

 

خاطرات و دل نوشته های یک بسیجی


اعزام   ( )

 بسم الله الرحمن الرحیم

دشمن بعثی مدت چند ماهی است که با تمام توان و حمایت شرق و غرب و امادگی قبلی خود و وقوع انقلاب نو پا در ایران و نیز نا آرامی مطلق در غرب کشور و توجه دولتمردان نظام به غرب،صدام تکریتی با تشویق اربابان خود مرتکب چنین جنایتی شده است. اخبار مختلف از جنوب کشور بگوش می رسد،امروز خرمشهر سقوط کرد،ابادان در محاصره است.اهواز در تیر رس دشمن است.....

به یاد روزی افتادم که بزرگان و افراد کم  سن و سال مخصوصا در ایام محرم میگفتند:اگر در زمان وقوع حادثه عاشورا آنجا بودم با تمام وجود حضرت امام حسین(ع) را یاری میکردم، واین اعتقاد حد اقل در وجود من ریشه دوانده بود و حالا که فرزند خلف حضرت رسول که رهبری نهضت را اداره می کنند می فرمایند که دفاع لازم است،امروز باید از حریم اسلام و قران پاسداری کرد.

بسم الله:

جهت گذراندن آموزش نحوه استفاده از سلاح، خودم را به هر دری میزدم و بعلت صغر سنی اجازه ورود به مراکز آموزشی را نمیدادند .عشق دفاع و ترس اینکه مثل زمان دفاع از سرور شهیدان فرصت باز هم از دستم میرود و باز هم حسرت ...

بطور خستگی ناپذیری دنبال حل مشکل و رفع نقایص خود بودم.اول کفش پاشنه بلند تهیه کردم که مثلا تا حدودی بلند  قد بنظر برسم. لباس زخیم پوشیدم که خیلی لاغر نباشم. شناسنامه ام را نیز دستکاری کردم ولی مثل اینکه همه ی متصدیان امور با نام و قیافه من آشنا هستند.بعضی با پرخاش و بعضی با ملایمت مرا به مراحل بعدی حواله  می دهند. ولی اتش عشق دفاع و عمل به تکلیف همه وجودم را می سوزاند.همه ی فکرو ذکرم برای نفوذ در اعزام نیرو به جبهه است.جرقه ای در ذهنم زاده شد و بعد بررسی تاریخ اعزام به جبهه(نه آموزش)تلاشم را مضاعف کردم و تاریخ دقیق اعزام و اینکه از آشنایان چه کسانی رفتنی هستند که البته بعضی ها را خودم هدایت میکردم که برویم جبهه و فلان، در صورتیکه اصل هدفم کم کردن مشکلات اعزام خود بود.

روز موعود فرا رسید و مثل یک طراح نظامی نحوه ی ورود به صف مجاهدان را با کمک یکی دو نفر از عزیزان طراحی کردم..لباس نظامی آن دو نفر بطوریکه شلوار از یکی و بلوز از دیگری تحویل گرفتم و ساک برزنتی آن را که نامش  روی ان نوشته شده بود بدست گرفتم و موفق شدم در حین خواندن اسامی به همراه یکی از برادران وارد اتوبوس شوم.تا حدودی از اظطرابم کم شد ولی مثل اینکه برادران در انجام وظائف خود خیلی جدی بودند. چرا که در داخل اتوبوس نیز مجددا کنترل و چک می کردند و از بد حادثه اولین اتوبوس مورد وارسی اتبوس ما بود و بنده مورد شناسایی قرار گرفته و مجبور به ترک ماشین شدم ولی در حین پیاده شدن ساک ان عزیز را همراه خودم آوردم. مامور بررسی نهایی که به ماشین دیگری رفت مجددا برا سوار شدن بطرف اتوبوس رفتم. دیدم کسی در اول ورودی اتوبوس ایستاده و اجازه ی سوار شدن به کسی را نمیدهد و مردم نیز اگر بدرقه کننده ای بود از پشت شیشه ها با اشاره از همدیگر وداع می کردند.

وقت داشت با سرعت بسیجی(غیر مجاز) سپری میشد و و دغدغه ی من بیشتر می شد. فکری به ذهنم رسید و به  نگهبان اتوبوس گفتم که اقای مسئول اعزام نیرو با شما کار دارد. وایشان یکی از افراد اعزامی را بجای خود گذاشت تا لحظه ای برود و برگردد و بنده از فرصت استفاده کرده و داخل ماشین شدم و ایندفعه دیگر روی صندلی نشستم بلکه با جاسازی ساک ها و هماهنگی ان دونفر زیر صندلی انها خودم را پنهان کردم، بطوریکه تا سراب همان وضعیت را تحمل کردم بدون انکه تکانی بخورم و یا اعتراضی داشته باشم(کفشها را از پا نیاورید).در سراب برای نماز ظهر پیاده شدند و بعد از اتمام نماز توسط متصدی ماشین مجددا لو رفتم و گفت باید برگردی و من گفتم که هیچ جا را نمیشناسم و به هیچ عنوان برنمیگردم،و نهایتا بنا شد بنا به پیشنهاد عده ای از اعزامیان بعد از اتمام کار اعزام به اردبیل برگشت داده شوم. خلاصه بهر صورتی بود به پادگان اعزام نیروی تبریز رسیدیم و خوشبختانه به علت ازدحام نیرو مراحل کنترل انجا خیلی سخت بود که خوشبختانه ان وضعیت موجبات موفقیت مرا برای اولین بار رقم زد و به شکر خدا عازم دانشگاه کربلا شدم و از استادی یاران و ره روان شهیدان کربلا درس .....اموختم.

 


لينك مطلب |

نگاشته شده توسط محمد نظافت در ساعت 15:44



 

 



منوي اصلي

وبلاگ من
پست الكترونيكي
آرشيو مطالب

 

درباره ي من


 
 

نگارنده

محمد نظافت

 
 
موضوعات

 
 

جستجو گر وبلاگ

جستجو در اين صفحه:

جستجو با گوگل:


جستجو در Google

 
 

لوگو دونی

 


لينك به ما:

 
 

لينك دوستان


پروانه مهاجر
هفت شهر عشق
روایت
یه مسافر
روزهای عاشقی

 
 

امار وبلاگ


تعداد بازديدها:
˜كاربر: Admin

 
 

All Rights Reserved 2006-2007 © by ashoora31.blogfa.com .:. Template Design by Mohammad Saadat