بسم رب الشهداء والصدیقین
سلام علیکم
التماس دعا:
پادگان اعزام نیروی تبریز
امروز ظاهرا آنطور یکه از ظاهر قضیه پیداست معمولا افراد فاقد کارائی پیر وخردسال را یک روزبیشتر در تبریز علاف کردند و اعزام جنوب تمام شد و احتمال میدادند عملیات بزرگ و سختی در کار است و ماها جزو افرادی شدیم که فاقد کارائی هستیم، لذا بعد از رفتن افراد اعزام مجدد ورزیده به جنوب ، مارا نیز به اصرار خودمان به کردستان اعزام کردند و محل ماموریت در شهرستان ارومیه-پیرانشهر تعیین گردید.
ما حدود20 نفر عازم پیرانشهر شدیم و در چند روز اول در ساختمان بانک کشاورزی مشغول نگهبانی شبانه روزی بودیم.بعد از مدتی مسئول اطلاعات پیرانشهر(شهید غلام صاحبقران)بنده و انور فرخی را جهت ادامه خدمت به اطلاعات بردند.بنده چون از نظر جثه ضعیف تر از انور بودم به بخش رادیوی اطلاعات معرفی شدم و مسئولیت کنترل و ظبط اخبار و پیاده کردن آن از نوار را عهده دار شدم. بعد از حدود یکماه کم کم در ماموریت های بیرون نیز دخالت داده شدیم. بیشتر45 روز از ماموریت نگذشته بود که عده ای از برادران جهت انجام ماموریت به منطقه آلباتان اعزام شدند،چند ساعت بعد آنها درخواست کمک کردند که در محاصره هستند و ما نیز بهمراه فرماندهی اعزام شدیم.متاسفانه قبل از رسیدن به منطقه به کمین دشمن برخورد کردیم که تعدادی از برادران مجروح وشهید شدند.مانیز بعد از چند ساعت مجددا به پایگاه برگشتیم و هرگونه ارتباط بی سیمی به گروه اول قطع بود که از اخبار حزب کومله مطلع شدیم که اعلام کردند در قبال تحویل جنازه یکی دونفر ما هم جنازه های شما را تحویل میدهیم.ظاهرا بنابه همکاری افراد محلی جنازه شهیدان:علی نوشیار-ابراهیم مرادپور-رجبعلی درگاهی-شهید صمصامی و سلیمان مظفری و چند نفر دیگر را تحویل گرفته و شناسایی کردیم.
بعد از ان دیگر در عملیاتهای کمین و ضد کمین شرکت کرده و بعد از اتمام ماموریت سه ماهه به اردبیل برگشتیم و بعد از 7 روز استراحت با توجه به سابقه اعزام قبلی بعنوان اعزام مجدد و بدون اشکال به جنوب کشور اعزام شدیم.در اهواز ودر مدرسه ی شهید براتی مستقر شدیم وبنا به دستور به طرف غرب کشور حرکت کرده و در عملیات مسلم بن عقیل در تیپ موقت عاشورا شرکت کردم که جمعی گردان شهید صدوقی و بعنوان آرپی جی زن مشغول خدمت شدم.
بعد از شروع عملیات در منطقه عمومی نفت شهر-مندلی و سلمان کشته که محور عملیاتی ما بود مشغول جنگ بودیم که بعلت صعب العبور بودن منطقه و نیز دست به دست شدن خط اول برای چهارمین روز پیاپی مشغول بودم که در روز.......ساعت 4 بعد از ظهر دشمن برای پس گرفتن ارتفاعات پاتک زد و در اثر گلوله تانک بنده مجروج شدم و بعد از یک شبانه روز توسط رزمندگان اسلام به عقب حمل می شدیم که مجددا از ناحیه سر مجروح و بعد از 24 ساعت در کرمانشاه به هوش امدم.بعد به شیراز و از آنجا به تهران وبه بیمارستان لبافی نژاد منتقل شدم.
بعد از مدت یک کاه که در بیمارستان لبافی نژاد بودم بنابه اصرار خود از بیمارستان مرخص و مجددا به باختران وبه پادگان" الله اکبر" برگشتم ولی لشکر عاشورا جدیدا تجدید سازمان کرده بود و به عنوان لشکر شناخته شده و به جنوب کشور منتقل شده بود که بنده ناچارا به اردبیل بازگشتم.
عده ای از برادران بر اساس امار و اطلاعات اولیه مرا جزو شهدا حساب کرده بودند که به محض ورودم و اطلاع انان به سپاه دعوت شده و بعد از شرح ماجرا اعلام کردند که ظاهرا بنابه پیشنهاد شهید صاحبقران که آن موقع خود نیز مجروح بودند شهید پور جعفر و خوش لحنی گفتند که در چند روز اینده دوره آموزشی پاسدار رسمی داریم و شما و چند نفری هستند که در خود اردبیل مشغول گذراندن آموزش خواهید شد.بعد از ان بعنوان پاسدار رسمی مشغول خدمت خواهید شد.بنده ضمن سوال از آنها که رسمی شدن یعنی چه و سوالاتی چند نهایتا مجبور به قبول شرایط شدم.
بعد از یکماه دوره اموزشی نظامی عمومی با توجه به شرایط اولیه طی حکم ماموریتی عازم لشکر 31 ع شدم که در آن موقع در منطقه عمومی دزفول-کشت وصنعت صفی آباد مستقر بود .بعد از حدود 2 ماه عملیات والفجر مقدماتی در منطقه عملیاتی فتح المبین شروع شد و بنده بعنوان نیروی گردان حبیب در عملیات شرکت کردم .
بعد از شهادت فرمانده گردان شهید محمدزاده سازمان گردان بهم خورد و بنده به ستاد لشکر معرفی و بعنوان کادر بهداری لشکر مشغول خدمت شدم که در محور شهید شجری بعد ازکاتان از ناحیه شکم مجروح و به پشت جبهه منتقل شدم.بعد از حدود 45 روز استراحت مجددا به لشکر مراجعت و بعلت مجروحیت تسویه حساب گرفتم.
در اردبیل در واحد روابط عمومی مدت 6 ماه مشغول خدمت بودم .دلتنگی ام برای بچه های جبهه و جنگ با عث شد که در زمان اعزام نیرو قبل از عملیات خیبر عازم جبهه جنوب شوم.
یا حق